از لابهلای پایه های اساسی زمین میگذرم، حسی ناشناخته به سراغ من می آید، ترس و لرز و شگفتی از قدرت عظیم طبیعت بر من چیره میشود، نسیم صبحگاهی عطر گل های وحشی را به همراه می آورد تا از دریچه کوچکی که به روی من گشوده است وارد این معبد مقدس شوم…
آفتاب از لابلای شاخه های سر به فلک کشیده درختان به من میتابد، پروانه ها به پرواز در می آیند، آوای پرندگان در دل جنگل نوید زندگی میدهد، در نقطه ای دور در دل جنگل کسی مدام تکرار می کند: کوکو، کوکو، کوکو،کوکو…
با طبیعت آشتی کنیم.
از گفتارها و نگاهایمان زندگی و مرگ زاده می شود…
هنوز هم بهانه ایی برای زنده ماندن وجود دارد، امروز صبح کسی برایم نوشته بود: کوکو…
از ادبیات و زبان فرانسه به شگفت می آیم، این کلمه کوچک عظمتی دارد که هیچ بزرگی ایی به عظمت آن نمی رسد…
از زبان هر که این کلمه را می شنوم تا خود کودکی ام به پرواز در می آیم…
با همه خوبی ها و بدی ها زندگی ادامه دارد، زیرا درختان هنوز زنده هستند.
مشکلات همیشه تجدید می شوند، گمراهی ها همیشه بوده اند، طبیعت انسان را به سوی خود فرا می خواند… در قلب جنگل دیوانه ایی روی درختی نقش قلب کشیده بود…
زیر سایه درختان با حیرت به ناله درختی گوش فرا دادم که دورتن آن رد خنجر پیچیده بود…
باز هم یکبار دیگر، دستان جلادی روی تن “صلح ” نوشته است “جنگ”.
انسان هایی که از فقر و گرسنگی می میرند و درختانی که قطع میگردند تا تابوت شوند.
درختان با من سخن می گویند، من نفس میکشم. روزی روسپی ای به من گفت که قلب من سرمایه بزرگ بدبختی های دنیاست.
سایه های روشن، غریبه های آشنا، زنانی که تن می فروشند تا شکم کودکی را سیر کنند که حاصل لحظه ای لذت بیشتر یک بیگانه بوده است.
حسین حاجی زاده سیبنی