در آرامش شب های حیرت انگی ز، زیر نور ستاره های درخشان در نقطه ایی نه چندان دور از ژنو، پشت کوه های آلپ، روی طاقچه پنجره نشسته ام، همچون جغدی که بر بالای درختی نشسته، خیره شده ام به کهکشان راه شیری و به آوای کلاغ هایی گوش میدهم که بر بالای درخت بزرگی که در وسط سلین رویال روئیده است، نشسته اند. بعد کتابم ر ا بر میدارم، میخوانم، مینالم، همچون نغمه های مالدرور!
سپیده سحر میدمد، آسمان ارغوانی صبح شگفت انگ یز است. گویی آفتاب از پشت تپه هایی نه چندان دور از اینجا بر میخیزد، سپس ساعت ها بر طبیعت زیبا، گل های بهاری که در دامن سبز آن روئیده اند میتابد و به هنگام غروب، بسان زنی عاشق حجاب از روی خود بر میدارد، تن عری انش شاهکار طبیعت را نمایان میکند و درخشش قرمز گو ن آن همچون سیب سرخ شیطانی ایی میمانند که هوس لمس آن، اشتیاق هر انسانی را بر می انگیزاند… مرا ببخش ید که قصد ندارم از زیبایی سل ین رو یال، موزه، معماری متح ی ر کننده، نادر و شاهکار کلود نی کولا لدوکس، آکادمی موسیقی کلاسیک، جشنواره باغ ها، مسی رهای پی اده رو ی شاعرانه، گود عظیم سبز، محل دلپذیر بازی، گردش کودکان و تور دی جیتالی که شما را غوطه در میراث های جهانی یونسکو خواهد کرد هیچ چیز بگو یم، زیرا میترسم نتوانم از عهده این شاهکار بر بیای م!
در عوض به من اجازه بدهید از محل اقامتم که بر بالای موزه لودوکس واقع شده است از پله های چوبی آن پایین بروم، شما را از جلوی دیدگان دو بانوی زیبا و مهربان که با لبخندی دلنشین هر روزه میزبان مهمان های خود هستند به پشت سلین رویال راهنما یی کنم، به آنجایی که کارگرانی مشغول ساختن نیم دایره دیگر باغ هستند! جایی که دو خ ر باهوش تمام روز در حال چریدن علف های معطر بهار ی هستند. با نزدیک شدن من، آنها گوش ها ی دراز خود را تی ز میکنند و به سوی من می آیند. با د یدن ای ن صحنه سفری به اعماق خاطرات نه چندان دور من آغاز میشود، خاطرات مرا به جایی می برند که همچون کادیشو ن کنتس سگور عاشق زنی بودم که خرهای بسیار ی داشت، تا بار سنگ ین او را به بازاری ببرند که در آن قرار بر آن بود که پول بیشتری به ارمغان آورد… گرچه آن بار سنگین کره، پنیر و سبزی نبود، بلکه نیاز بازار امروز بود… بله نیاز بازار امروز، همان که هگل آن را برای آرامش روح تجوی ز میکند!!
دست نوازشی روی سر خرها م یکشم و به آرامی بهشان میگویم که فرار کرده ام، میدانم که میفهمند چه میگویم. بهشان قول میدهم که ژاک کوچک خود را پیدا خواهم کرد تا خاطرات خود را برای او بیان کنم، الاغ ها هم پوزه بلندشان را کمی دیگر به دستهای من میمالند و بعد در حالی که از من دور میشوند، دم کوتاه خود را تکان میدهند تا از شر مگس های مزاحم رهایی یابند!
من به راه می افتم، در فاصله یک و نیم کیلومتری از سلی ن رودخانه La loue همچون گیسوان بلوندی می ماند که در ز یر دوش، آب به آرامی درون آنها جار ی میشود… آبی که رایحه زیبای زلف ها را به دل طبی عت می افشاند و اندکی پایین تر به وال عشق سرازی ر میشود. در گوشه ایی آنجا که من کنار رودخانه نشسته ام دسته ماهی ها با موسیقی حیرت انگیز پرندگان و شرشر دلنشین آبشار کوچکی به دور دی گر ی می رقصیدند… دیدن چنین صحنه ایی چنان لذت بخش است که تشابه به لبخند بر لب ها ی کودکی دارد که تا چند لحظه قبل بشدت میگریست…
حسین حاجی زاده سیبنی